صفحه نخست پست الكترونيك
اضافه به علاقه منديها
سلام بچه ها اين وبلاگ براي كساني درست شده كه دلشون مثل من خون و ميخوان يك كمي گريه كنند. اين مطالب رو بخون وبه خاطر عشق نرسيدت گريه كن و نظر بده.
حرف های خودمونی
فروردین 1387بهمن 1386دی 1386آذر 1386آبان 1386مهر 1386
كد لوگوي ما :
پی سی اسکپ
|P30ESC.COM سنگ صبور دانلود امید رویای نا تمام دست نوشته های یک عاشق ღ♥ღ حرفای خودمونی ღ♥ღ تو خراب من آلوده نشو شوق رضوان شعرها و ترانه های پـــــــــارســــــــا تا بوده همین بوده
»افراد آنلاين: »تعداد بازديدها: »کاربر: Admin
طراحي قالب با
تبریک
سلام بچه ها
من الان خوابم میاد نمی تونم زیاد بنویسم. عید سال نو(۱۳۸۷) رو پیشاپیش تبریک میگم.
راستی من دیگه به این وبلاگ نمیام. چون دیگه رسیدم به مراد دلم.
نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387
لينك مطلب
جوانی ام به هوای تو بی خیال گذشت ز عمر وعده ی تو سالیان سال گذشت به بی خیالی خود هرشبانه می خندم شبانه های من اینگونه بی خیال گذشت هزار حرف گره خورده ماند در دل من و دست وپنجه دل خسته در جدال گذشت چقدر پرسش من بی جواب ماند ا زتو... چقدر تاب دل آرام وبی سوال گذشت امید را نتوان از رواق سینه زدود اگرچه عمر به ناکامی و ملال گذشت به رنگ آبی عشق تو لحظه های شبم به شعر حافظ ودلشوره های فال گذشت نمانده ای که مرا صاحب کمال کنی دریغ ازآن همه عمری که بی کمال گذشت خوشم که عمر به یاد تو مهربان سر شد اگرچه تلخ وهرچند بی وصال گذشت
نوشته شده توسط در سه شنبه دوم بهمن 1386
بوسه جدایی
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست
انتظار با اشک
گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم
نرو از پیشم
'براي ديدنت لحظه شماري مي کنم.مي داني که دلم برايت تنگ است.اي کاش وقتي تو را ببينم تمام دنيا و ادمهاي اطرافمان خشکشان بزند.اي کاش وقتي تو را ببينم از فرط شادي يخ نزنم و بتوانم بگويم که چه قدر از ديدنت خوشحال شده ام.اي کاش بتوانم براي هميشه در چشمانت زل بزنم .اي کاش بتوانم تو را در اغوش بکشم که دلم برايت سخت تنگ است.اي کاش ديگر از رفتن حرف نزني و بماني.اي کاش براي هميشه با هم بمان
منتظرم که بیایی و تا ابد بمانی
روزی که آخرین نگاهت را در چشمانم انداختی را فراموش نخواهم کرد...
روزی که با گرمای دستانت، دستان سردم را به رسم محبت لمس کردی را فراموش نخواهم کرد...
روزی که صدای نفسهایت در گوشم طنین انداز بود را فراموش نخواهم کرد...
روزی که به من با صفای همیشگیت که اکنون رنگی به خود ندارد گفتی از خدا تمنای رفاقتی ابدی برایمان می خواهی را هرگز فراموش نخواهم کرد...
آخرین باری که صدای گرمت، گرمابخش وجودم بود و در تکه تکه ذهنم جاری گشت را فراموش نخواهم کرد...
دلم ابری بود و چشمانم همانند باران بهاری می بارید...و من با خود می اندیشیدم، آری می اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند در جاده زندگی همسفر لحظه لحظه هایم باشد...
اما افسوس که تو در فصل شکوفه ها برای همیشه ترکم کردی و رفتی تا من همواره بر سر مزار خاطرات فصل بروم و اشک بریزم...
خیال مکن که خیالم تهی از خیال توست...نه، هرگز!!!
فقط به حرمت متانت غرورمان است که سکوت می کنم، سکوتی به اندازه تمام فرداها و آن قدر بی صدا می مانم.
که شاید تو دوباره در فصل شکوفه ها برگردی و برای همیشه به کنارم بیایی و تا ابد در کنارم بمانی.....
نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
همیشه اعتماد به نفس داشته باش
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!
جمله معروف ویلیام شکسپیر
دو نفر كه همديگر را خيلي دوست داشتند.
يك لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند.
با خواندن يك جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند
تا يكديگر رو امتحان كنند
هــر كــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند.
هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شكسپير بر مي خورند:
عشقت را رها كن
اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
تو رو خدا شما این کار ها رو نکنید از دستتون میره ممکن اون هم(عشقتون) این جمله رو دیده باشه.
عيد قربان شب يلدا ميلاد مسيح عيد غدير سال نو ميلادي بر همه عاشقان دلسوخته مبارك
نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم دی 1386
تا تواني دلي بدست آور دل شكستن هنر نمي باشد
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. ))
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. ))
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by betoocheh.blogfa.com